وَاللهُ يَعلَمُ اَعملَکُم
و من، گم گشته ناساخته های خود، اينک، به تنها راه گشای ازلی و ابديم بازگشتم...
و از سکوت، درس ها آموختم، و از دوری عبرت ها، و از نگفتن ها، و از نخواستن ها، و از رها شدن ها، و از اسارت...
اينبار اسارت، اسارت هميشگی نيست، اسارتی خاص برای او...
سلام.
وَ لَنَبلُوَکُم حتّی نَعلَمَ المُجَهدينَ مِنکُم وَالصّبرينَ وَ نَبلُوَا اَخبَارَکُم (سوره محمد آيه 31)
راستی که رهايی يافتن از امتحانش، آرزويی است سخت و دور، اما، کيست که منکر شيرينی هر دوری باشد؟...
و او آنجاست، اينجاست، او هرجاست، و من؟ جای من ناپيداست! که پيدا بودن آن، با او بودن است و نهان بودنش، از او نگفتن، و گم گشتنش، از او نخواستن، و مرگش... راستی، مرگش چيست؟ مرگ من يعنی نداشتن او، نداشتن همويی که هرجا هست و همه جا هست...
ساده باش، در عشق، سادگی مطرح است، عاشقی سادگی است، به يک کلام، او که قدرت يک کلام کن فيکون دارد، من نيز قدرت يک کلام عشق را دارم، من نيز، به ساده ترين راه می گويم:
خدای من، يگانه است.
و خدای من هموييست که عشقم را بر می تابد،
و عشقم، همانی است که زنده ام می دارد.
و من، بنده او بودن را، با تمام وجود چشيدم،
و می خواهم به سان ازل که بنده اش بودم، تا به ابد بنده اش بمانم.
ياريم کن ای تنها راه گشای من.