جات خالیه،
یاد اون روزایی که با هم بودیم،
اون صبحهایی که نگران ، قرآن روی سرم میگرفتی و امیدوار نگاهم میکردی...
یاد اون وقتایی که برام تعریف میکردن که چقدر نگرانم هستی،اما به روت نمیاوردی...
جات خالیه پ...
میدونی الان چی به یادم آوردت؟...
میدونی امروز صبح، تو ماشین، نزدیک دوراهی تونل و دوربرگردون برگشت به اون مسیر همیشگی، که عصرا با هم میرفتیم، تو روز به روز ضعیفتر میشدی، ولی ما، من، روز به روز خودم مشغول خوابها میکردم، مشغول امید به اینکه بازم سالم و سلامت، بالا سرم قرآن بگیری، یا شایدم خسته میشدم از اینکه هی دعوام میکردی که اذیتت نکنم،که اصرارت نکنم که بمونی...
آخ، آخ، آخ...
این روزا، از همون روزا، خودمو مشغول به خیلی چیزا کردم، اما، همیشه سر بزنگاه، یه جاهای خاص، به یادت افتادم... ولی تو، نیومدی دیگه به خوابم؟ دیگه؟ اصلا نیومدی... کجایی؟ یادم هستی هنوز؟ یا اونقدر بد بودهام برات که...؟
اینجا، درختی خشک، زیر آسمان آبی زمستان،
و نسیم بهاری، با بوی باران،
و صدای خشکیده برگها روی این درخت...
و برگهای سوزنی آن کاج، کمی آن دورتر، از ورای خشکیدههای این درخت...
این،
چشمان توست،
و این،
صافی دل تو؛
هوایت را میتوانی با تقویم همراه سازی،
یا با بوی بهار،
یا با رنگ هر درختی که بخواهی ببینی...
با توست،
انتخاب از بین همه اجبارها؛..
راستی،
یادم رفت،
شنیدههایم از چهچهی آن مرغ خوشنوا، میان همان خشکیده شاخهها...
خودم؛ واپسین روزهای اسفند ماهِ سالِ دردناکِ 90...
ترکهای لبخندم به ابرهای آتشین اشکت،
آرامترین خیالم را،
خوابی دورترین میسازند...
حیف است که شعرهایم،
بدون یکی،
یکیتر از نبودن شوند...

اوایل آبان 90
یک زمزمه عاشقانه، یک سحر خنک، یک دنیا خاطره، از تکیه دادن به دیوارها، تکیه دادن دلشکستهای به بهترین دیوارها، یک سمت یک تکه از بهشت و آن سمت، تکهای دیگر... یا کمی بالاتر، نظّارهگر موجی خروشان، سپید و سیاه، اما یک سو و همراه... آه، آه از سالی که گذشت و سالی که شروع شد، آه از این تلخترین واقعیت، که ما، نه بدین خاک آمدهایم... راستی، کجایی الان؟ بهتر از اینجا؟ بهتر از آنچه میاندیشیدی؟ بهتر از آنچه میخواستی؟ و یا...؟
یک نگاه آرام، صدایی گرم، خاطراتی نرم، آغوشی باز، خواستنی بی انتها... وای، غبار گرفته شده دلم، از آنی که دورتر شدهام ولی همچنان نزدیکم مانده است... بزرگ شدهام، نفرین به بزرگی، نفرین به تغییر، نفرین به تجربه؛ کجایند خاطرات کودکی، سادگیهای شبانه، آرزوهای پاک، خواستههای بچهگانه...
یک نفس گرم، سیل گرم اشک، هقهق زدنهای سبکبال، آرام شدنهای داغ، گونههای سرخ، و آن داغی سنگها، سبزی گنبد، سادگی سیاه، آنهمه داستان و راز و رمز...
کجایند آن خاطرات؟ کجایم من؟ کجایم؟...
میشود آیا،
رقص شاخهها را دید،
در خلاء امید، آنسوی آبی ابرها، و باز،
خواب دستهایی را شنید،
که مادرانه مینوازند نغمه بودن را؟...
اواخر مهر 90...
هربار که چشمانت به آن گوشه دیگر خیره میماند،
و عمق نگاهت، سنگینتر از ابروان در هم کشیدهات میشود،
یادم میآید که چقدر فرصتم کم است...
و آرزویم، در دامنه تنهایی قلبم و حال گمشده ابرهایم،
تنها درنگی، شنیدن نفسهای گرمت است بر دستهای خالی و سردم...
کاش بره از قاب پنجرهام،
این میلههای محافظ زندگی!
عذابم میده این نوارهای نور و زندگی،
که از بینشون،
اسارتم رو به باد میگه...
اواخر مهرماه 90؛ اون روزایی که هنوز بود، و من...
چشمانم سنگین شدهاند...
گاه، صفحات ذهنم مرا به آن شبهای سحر میبرد، گاه، به دردلهای بیمارستان...
گاه چشمانم به سپیدموهای مادرم، گاه، به اشک مبهوت برادرزادهام...
گاهی، یاد آن نوشتنهای قدیمی میافتم، و گاه، آن همه شور و اشتیاق...
دلم نمیخواهد گریه کنم؟ اما، چشمانم سنگین شدهاند...
شعرت مبارک! یادت میآیم؟!
اما من، یادم میآید، آن لحظهای که خواستی بزنی، ولی بوسیدی...
سیاهتر از هر دردی،
و گویاتر از نشانههای روشن روز...
نمیدانم کلامم به کدام سو باید بتازد،
آْنچه میگویم، شاید بهانهای باشد برای گفتن، بی وزن، بی قاعده، بی نظم... مهم است؟ یا بودن و خواندن و ماندن؟
کسی میداند، کدام کوبه در، صدای بلندتری میدهد، تا شاید صاحبخانه، کمی تلطیفتر کند ندای "کیستی" را؟