یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱

یادت میاد منو؟...

جات خالیه،

یاد اون روزایی که با هم بودیم،

اون صبح‏هایی که نگران ، قرآن روی سرم می‏گرفتی و امیدوار نگاهم میکردی...

یاد اون وقتایی که برام تعریف میکردن که چقدر نگرانم هستی،‌اما به روت نمیاوردی...

جات خالیه پ...

میدونی الان چی به یادم آوردت؟...

میدونی امروز صبح، تو ماشین، نزدیک دوراهی تونل و دوربرگردون برگشت به اون مسیر همیشگی، که عصرا با هم می‏رفتیم، تو روز به روز ضعیف‏تر می‏شدی، ولی ما، من، روز به روز خودم مشغول خواب‏ها می‏کردم، مشغول امید به اینکه بازم سالم و سلامت، بالا سرم قرآن بگیری، یا شایدم خسته می‏شدم از اینکه هی دعوام میکردی که اذیتت نکنم،‌که اصرارت نکنم که بمونی...

آخ،‌ آخ، آخ...

 

این روزا، از همون روزا، خودمو مشغول به خیلی چیزا کردم، اما، همیشه سر بزنگاه، یه جاهای خاص، به یادت افتادم... ولی تو، نیومدی دیگه به خوابم؟ دیگه؟ اصلا نیومدی... کجایی؟ یادم هستی هنوز؟ یا اونقدر بد بوده‏ام برات که...؟



مصطفی ؛ ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ؛ ^لينک دائم^

كلمات كليدي: پدر، كلمات كليدي: عجیب، كلمات كليدي: دوردست، كلمات كليدي: آخ

پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱

صافی احساس...

اینجا، درختی خشک، زیر آسمان آبی زمستان،

و نسیم بهاری، با بوی باران،

و صدای خشکیده برگ‏ها روی این درخت...

و برگ‏های سوزنی آن کاج، کمی آن دورتر، از ورای خشکیده‏های این درخت...

 

این،

چشمان توست،

و این،

صافی دل تو؛

هوایت را می‏توانی با تقویم همراه سازی،

یا با بوی بهار،

یا با رنگ هر درختی که بخواهی ببینی...

 

با توست،

انتخاب از بین همه اجبارها؛..

 

راستی،

یادم رفت،

شنیده‏هایم از چهچه‏ی آن مرغ خوش‏نوا، میان همان خشکیده‏ شاخه‏ها...

 

خودم؛ واپسین روزهای اسفند ماهِ سالِ دردناکِ 90...



مصطفی ؛ ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱ ؛ ^لينک دائم^

كلمات كليدي: انتظار، كلمات كليدي: سکوت، كلمات كليدي: تنهایی، كلمات كليدي: بهار

یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱

بودن...

 ترک‏های لبخندم به ابرهای آتشین اشکت،

آرام‏ترین خیالم را،

خوابی دورترین می‏سازند...

 

حیف است که شعرهایم،

بدون یکی،

یکی‏تر از نبودن شوند...

 

اوایل آبان 90



مصطفی ؛ ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱ ؛ ^لينک دائم^

كلمات كليدي: تقدیر، كلمات كليدي: پدر، كلمات كليدي: سکوت، كلمات كليدي: بازگشت

جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱

کجایی؟!

 

یک زمزمه عاشقانه، یک سحر خنک، یک دنیا خاطره، از تکیه دادن به دیوارها، تکیه دادن دل‏شکسته‏ای به بهترین دیوارها، یک سمت یک تکه از بهشت و آن سمت، تکه‏ای دیگر... یا کمی بالاتر، نظّاره‏گر موجی خروشان، سپید و سیاه، اما یک سو و همراه... آه، آه از سالی که گذشت و سالی که شروع شد، آه از این تلخ‏ترین واقعیت، که ما، نه بدین خاک آمده‏ایم... راستی، کجایی الان؟ بهتر از اینجا؟ بهتر از آنچه می‏اندیشیدی؟ بهتر از آنچه می‏خواستی؟ و یا...؟

یک نگاه آرام، صدایی گرم، خاطراتی نرم، آغوشی باز، خواستنی بی انتها... وای، غبار گرفته شده دلم، از آنی که دورتر شده‏ام ولی همچنان نزدیکم مانده است... بزرگ شده‏ام، نفرین به بزرگی، نفرین به تغییر، نفرین به تجربه؛ کجایند خاطرات کودکی، سادگی‏های شبانه، آرزوهای پاک، خواسته‏های بچه‏گانه...

 

یک نفس گرم، سیل گرم اشک، هق‏هق زدن‏های سبکبال، آرام شدن‏های داغ، گونه‏های سرخ، و آن داغی سنگ‏ها، سبزی گنبد، سادگی سیاه، آنهمه داستان و راز و رمز...

کجایند آن خاطرات؟ کجایم من؟ کجایم؟...

 



مصطفی ؛ ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱ ؛ ^لينک دائم^

كلمات كليدي: دل تنگی، كلمات كليدي: درد دل‏های عجیب، كلمات كليدي: سفر، كلمات كليدي: تقدیر

یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠

اجازه بودن...

 

می‏شود آیا،

رقص شاخه‏ها را دید،

در خلاء امید، آنسوی آبی ابرها، و باز،

خواب دست‏هایی را شنید،

که مادرانه می‏نوازند نغمه بودن را؟...

  

اواخر مهر 90...



مصطفی ؛ ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ ؛ ^لينک دائم^

كلمات كليدي: دل تنگی، كلمات كليدي: داستان آمدن و ماندن و رفتن، كلمات كليدي: سکوت، كلمات كليدي: دوران کاش و شاید

پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠

دستان نگاه...

 

هربار که چشمانت به آن گوشه دیگر خیره می‏ماند،

و عمق نگاهت، سنگین‏تر از ابروان در هم کشیده‏ات می‏شود،

یادم می‏آید که چقدر فرصتم کم است...

و آرزویم، در دامنه تنهایی قلبم و حال گمشده ابرهایم،

تنها درنگی، شنیدن نفس‏های گرمت است بر دست‏های خالی و سردم...

 



مصطفی ؛ ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ ؛ ^لينک دائم^

كلمات كليدي: دل تنگی، كلمات كليدي: درد دل‏های عجیب، كلمات كليدي: شب، كلمات كليدي: صبر

جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠

اسارت...

کاش بره از قاب پنجره‏ام،

این میله‏های محافظ زندگی!

 

عذابم میده این نوارهای نور و زندگی،

که از بینشون،

اسارتم رو به باد میگه...

 

اواخر مهرماه 90؛ اون روزایی که هنوز بود، و من...

 



مصطفی ؛ ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠ ؛ ^لينک دائم^

كلمات كليدي: پدر، كلمات كليدي: درد دل‏های عجیب، كلمات كليدي: گناه، كلمات كليدي: دوران کاش و شاید

چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠

سنگینی یاد...

 

چشمانم سنگین شده‏اند...

گاه، صفحات ذهنم مرا به آن شب‏های سحر می‏برد، گاه، به دردل‏های بیمارستان...

گاه چشمانم به سپیدموهای مادرم، گاه، به اشک مبهوت برادرزاده‏ام...

گاهی، یاد آن نوشتن‏های قدیمی می‏افتم، و گاه، آن همه شور و اشتیاق...

دلم نمی‏خواهد گریه کنم؟ اما، چشمانم سنگین شده‏اند...

 

شعرت مبارک! یادت می‏آیم؟!

 

 

اما من، یادم می‏آید، آن لحظه‏ای که خواستی بزنی، ولی بوسیدی...

 



مصطفی ؛ ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠ ؛ ^لينک دائم^

كلمات كليدي: درد دل‏های عجیب، كلمات كليدي: پدر، كلمات كليدي: دوردست

یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠

شاید...

 

سیاه‏تر از هر دردی،

و گویاتر از نشانه‏های روشن روز...

نمی‏دانم کلامم به کدام سو باید بتازد،

آْنچه می‏گویم، شاید بهانه‏ای باشد برای گفتن، بی وزن، بی قاعده، بی نظم... مهم است؟ یا بودن و خواندن و ماندن؟

 

کسی می‏داند، کدام کوبه در، صدای بلندتری می‏دهد، تا شاید صاحبخانه، کمی تلطیف‏تر کند ندای "کیستی" را؟

 



مصطفی ؛ ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ ؛ ^لينک دائم^

كلمات كليدي: دل تنگی، كلمات كليدي: سکوت

یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

      

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    



مصطفی ؛ ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ ؛ ^لينک دائم^


وَاللهُ يَعلَمُ اَعملَکُم

و من، گم گشته ناساخته های خود، اينک، به تنها راه گشای ازلی و ابديم بازگشتم...

و از سکوت، درس ها آموختم، و از دوری عبرت ها، و از نگفتن ها، و از نخواستن ها، و از رها شدن ها، و از اسارت...


اينبار اسارت، اسارت هميشگی نيست، اسارتی خاص برای او...
سلام.

وَ لَنَبلُوَکُم حتّی نَعلَمَ المُجَهدينَ مِنکُم وَالصّبرينَ وَ نَبلُوَا اَخبَارَکُم (سوره محمد آيه 31)


راستی که رهايی يافتن از امتحانش، آرزويی است سخت و دور، اما، کيست که منکر شيرينی هر دوری باشد؟...

و او آنجاست، اينجاست، او هرجاست، و من؟ جای من ناپيداست! که پيدا بودن آن، با او بودن است و نهان بودنش، از او نگفتن، و گم گشتنش، از او نخواستن، و مرگش... راستی، مرگش چيست؟ مرگ من يعنی نداشتن او، نداشتن همويی که هرجا هست و همه جا هست...

ساده باش، در عشق، سادگی مطرح است، عاشقی سادگی است، به يک کلام، او که قدرت يک کلام کن فيکون دارد، من نيز قدرت يک کلام عشق را دارم، من نيز، به ساده ترين راه می گويم:

خدای من، يگانه است.
و خدای من هموييست که عشقم را بر می تابد،
و عشقم، همانی است که زنده ام می دارد.
و من، بنده او بودن را، با تمام وجود چشيدم،
و می خواهم به سان ازل که بنده اش بودم، تا به ابد بنده اش بمانم.
ياريم کن ای تنها راه گشای من.