دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٥

سپید جامگان

... و بانگ رخت بر بستن فرا رسید،

هیاهوی گنگ غم سرای رفتن، و نغمه دلنواز رسیدن،

جمع دو حال عجیب، و تو... سرگردان...

                                    چشم به یک سو گریان، و به سویی دیگر، نگران...

و خداحافظ،

            ای سرزمین خاطره ها،

            ای کوچه پس کوچه های عشق،

و من...

            سفید جامه رختی بر تن،

            و من، نه من، که ما، که همه،

            زمزمه آمدن سر داده، با لباس سپید، حرکت...

و چشمان مضطرب هر دل،

به آن سو ،

            که بارگاه عشقش، آیا می پذیرد زمزمه عاشقی را؟

و لحظه ای کوتاه، چشم بر هم زدنی،

            به بانگی،

                        به خود می آیی...

و تو اینک، رخت بر بسته در جاده عشق،

در شبی تاریک، به سوی نور پیش می روی...

و فرصتی است برای تو،

تا آخرین عهدنامه عشقت را مرور کنی،

            یا می توانی در آن تاریکی،

                        به خواب، خوابی خوش فرو روی!

و یا، می توانی همچنان نوای آمدن سر دهی،

تو معشوق را از آمدنت خبر نمی کنی،

که او می داند و می بیند،

            تو جان خود را بانگ آماده باش سر می دهی،

                        که بداند که به کجا می رود...

و تو آرام، آرام، گرمای یک وجود انکار ناپذیر را حس می کنی...

            و اینک، قاعده به رسم سکوت است.

می گویند: حال که تو به این وادی رسیدی، دیگر بانگ آمدن سر مده،

                        تو اینجایی،

                                    تو در محدوده عشق قرار گرفته ای،

اینک این تو و این وجودت،

            که انتخاب نمایی، از این سفره گسترانیده عشق،

کدامین متاع، چشمانت را یارای به بازی گرفتن دارد؟

و تو اینک، ساکت،

            می اندیشی،

                        در پس آرزوهایت،

                                                که به معشوق چه گویی؟...



مصطفی ؛ ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٥ ؛ ^لينک دائم^

كلمات كليدي: سفر

وَاللهُ يَعلَمُ اَعملَکُم

و من، گم گشته ناساخته های خود، اينک، به تنها راه گشای ازلی و ابديم بازگشتم...

و از سکوت، درس ها آموختم، و از دوری عبرت ها، و از نگفتن ها، و از نخواستن ها، و از رها شدن ها، و از اسارت...


اينبار اسارت، اسارت هميشگی نيست، اسارتی خاص برای او...
سلام.

وَ لَنَبلُوَکُم حتّی نَعلَمَ المُجَهدينَ مِنکُم وَالصّبرينَ وَ نَبلُوَا اَخبَارَکُم (سوره محمد آيه 31)


راستی که رهايی يافتن از امتحانش، آرزويی است سخت و دور، اما، کيست که منکر شيرينی هر دوری باشد؟...

و او آنجاست، اينجاست، او هرجاست، و من؟ جای من ناپيداست! که پيدا بودن آن، با او بودن است و نهان بودنش، از او نگفتن، و گم گشتنش، از او نخواستن، و مرگش... راستی، مرگش چيست؟ مرگ من يعنی نداشتن او، نداشتن همويی که هرجا هست و همه جا هست...

ساده باش، در عشق، سادگی مطرح است، عاشقی سادگی است، به يک کلام، او که قدرت يک کلام کن فيکون دارد، من نيز قدرت يک کلام عشق را دارم، من نيز، به ساده ترين راه می گويم:

خدای من، يگانه است.
و خدای من هموييست که عشقم را بر می تابد،
و عشقم، همانی است که زنده ام می دارد.
و من، بنده او بودن را، با تمام وجود چشيدم،
و می خواهم به سان ازل که بنده اش بودم، تا به ابد بنده اش بمانم.
ياريم کن ای تنها راه گشای من.