... و بانگ رخت بر بستن فرا رسید،
هیاهوی گنگ غم سرای رفتن، و نغمه دلنواز رسیدن،
جمع دو حال عجیب، و تو... سرگردان...
چشم به یک سو گریان، و به سویی دیگر، نگران...
و خداحافظ،
ای سرزمین خاطره ها،
ای کوچه پس کوچه های عشق،
و من...
سفید جامه رختی بر تن،
و من، نه من، که ما، که همه،
زمزمه آمدن سر داده، با لباس سپید، حرکت...
و چشمان مضطرب هر دل،
به آن سو ،
که بارگاه عشقش، آیا می پذیرد زمزمه عاشقی را؟
و لحظه ای کوتاه، چشم بر هم زدنی،
به بانگی،
به خود می آیی...
و تو اینک، رخت بر بسته در جاده عشق،
در شبی تاریک، به سوی نور پیش می روی...
و فرصتی است برای تو،
تا آخرین عهدنامه عشقت را مرور کنی،
یا می توانی در آن تاریکی،
به خواب، خوابی خوش فرو روی!
و یا، می توانی همچنان نوای آمدن سر دهی،
تو معشوق را از آمدنت خبر نمی کنی،
که او می داند و می بیند،
تو جان خود را بانگ آماده باش سر می دهی،
که بداند که به کجا می رود...
و تو آرام، آرام، گرمای یک وجود انکار ناپذیر را حس می کنی...
و اینک، قاعده به رسم سکوت است.
می گویند: حال که تو به این وادی رسیدی، دیگر بانگ آمدن سر مده،
تو اینجایی،
تو در محدوده عشق قرار گرفته ای،
اینک این تو و این وجودت،
که انتخاب نمایی، از این سفره گسترانیده عشق،
کدامین متاع، چشمانت را یارای به بازی گرفتن دارد؟
و تو اینک، ساکت،
می اندیشی،
در پس آرزوهایت،
که به معشوق چه گویی؟...