جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱

کجایی؟!

 

یک زمزمه عاشقانه، یک سحر خنک، یک دنیا خاطره، از تکیه دادن به دیوارها، تکیه دادن دل‏شکسته‏ای به بهترین دیوارها، یک سمت یک تکه از بهشت و آن سمت، تکه‏ای دیگر... یا کمی بالاتر، نظّاره‏گر موجی خروشان، سپید و سیاه، اما یک سو و همراه... آه، آه از سالی که گذشت و سالی که شروع شد، آه از این تلخ‏ترین واقعیت، که ما، نه بدین خاک آمده‏ایم... راستی، کجایی الان؟ بهتر از اینجا؟ بهتر از آنچه می‏اندیشیدی؟ بهتر از آنچه می‏خواستی؟ و یا...؟

یک نگاه آرام، صدایی گرم، خاطراتی نرم، آغوشی باز، خواستنی بی انتها... وای، غبار گرفته شده دلم، از آنی که دورتر شده‏ام ولی همچنان نزدیکم مانده است... بزرگ شده‏ام، نفرین به بزرگی، نفرین به تغییر، نفرین به تجربه؛ کجایند خاطرات کودکی، سادگی‏های شبانه، آرزوهای پاک، خواسته‏های بچه‏گانه...

 

یک نفس گرم، سیل گرم اشک، هق‏هق زدن‏های سبکبال، آرام شدن‏های داغ، گونه‏های سرخ، و آن داغی سنگ‏ها، سبزی گنبد، سادگی سیاه، آنهمه داستان و راز و رمز...

کجایند آن خاطرات؟ کجایم من؟ کجایم؟...

 



مصطفی ؛ ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱ ؛ ^لينک دائم^

كلمات كليدي: دل تنگی، كلمات كليدي: درد دل‏های عجیب، كلمات كليدي: سفر، كلمات كليدي: تقدیر

شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩

 

 

برداشت اول: مرد بودن آن نیست که به دنبال نفرین چیزی باشیم که شاید آبی بر آتش اشتباهامان گردد!

 

برداشت دوم: روزی فرا خواهد رسید، که حتی اگر خود نخواهیم، به یادمان خواهند آورد علت اشتباهاتمان را!

 

برداشت سوم: سفر، منشا خیلی از تحولات بوده و خواهد بود! بارها و بارها، خاطرات سفرها، بزرگ‏ترین داستان‏های عالم بوده‏اند...

 

برداشت چهارم: ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم...

 

برداشت پنجم:

در دلم بود که آدم شوم اما نشدم

بی خبر از همه عالم شوم امّا نشدم

 

بر در پیرخرابات نهم روی نیاز

تا به این طایفه محرم شوم اما نشدم

 

هجرت از خویش کنم خانه به محبوب دهم

تا به اسماء معلّم شوم اما نشدم...

 

 



مصطفی ؛ ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ ؛ ^لينک دائم^

كلمات كليدي: سفر، كلمات كليدي: گناه، كلمات كليدي: دل تنگی، كلمات كليدي: فراموشی

دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

یادش...

 

مجاور خوبی که نباشی، زائرت می‏کنند تا شاید بیشتر قدر بدانی...

 

 

اینک من از مجاور بودن منع شده‏ام؛ نمی‏دانم که آیا زائرم خواهند کرد؟...

 



مصطفی ؛ ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ ؛ ^لينک دائم^

كلمات كليدي: سفر، كلمات كليدي: دل تنگی، كلمات كليدي: دوردست

شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧

...

می‏روند... آرام، آرام...

کاش از یادمان نبرند...

 

کاش، کاش ما هم قطره‏ای از اشکشان شویم و بر آن زمین مقدس فرو افتیم...

 

کاش...

 

 



مصطفی ؛ ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧ ؛ ^لينک دائم^

كلمات كليدي: سفر

چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧

بازگشت به کدام جهت؟...

روز اول، خسته از آنهمه ترس از نشناختنش،

روز دوم، آشنا شدن چشم با راه پر سرش،

روز سوم، ریختن ترس، گفتن تک تک آرزوها،

روز چهارم، کمی شاید دلتنگی برای آن هفت روز قبل،

روز پنجم، نمی دانم، شاید خسته از یکنواختی آن چرخش بی پایان، شاید، خسته از نیافتن، شاید هم، کمی ترس، دلهره از تمام شدن...

روز ششم، تازه کم کم، راه و چاه دستت می آید، می دانی کجا و چرا، می فهمی چگونه سر کنی بودن با او را، بودن در کنارش را...

شب ششم! باورش کم کم تلخ می شود، فردا شبی دیگر نیست، دیگر چرخشی نخواهم دید...

 

روز هفتم... آه، چشمانت باز می شود، این سو، آن سو، همه ابهتش، همه زیباییش، همه جذبه اش، همه و همه و همه اش... به سادگی اش است، نه آن برجهای افراخته به آسمان امروز، نه آن طلاکوب به دورش، نه آن گنبد های کوچک اطرافش، نه آن مقامش، نه آن ناودانش، نه آن معماری اش، نه آن، نه آن، نه آن... همه این، همه این است، سادگی اش، و سرش، نه حتی آن چرخیدن، که به دور کسی یا چیزی نیست، به دنبال هدفی است...

و تو، بعد از اینهمه گشت و گذار زمینی، در لحظه ای که باید خداحافظی کنی، تازه راه آسمان را پیدا می کنی...



مصطفی ؛ ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧ ؛ ^لينک دائم^

كلمات كليدي: سفر، كلمات كليدي: دل تنگی، كلمات كليدي: سادگی

جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

گذشت

 

گذشت...

8 ماه، یک سال، 3 سال، 5 سال...

زمانش مهم نیست، گذشتنش مهمه، و الان، یاد و خاطره اش، و آه...

قدر، دقت، چشمان باز، احساس، فکر، تصمیم، باور، اراده، تولد، نو، ایده، بهانه...

وا‍ژه های تکراری، برای وصف سفری که شاید تکراری باشه، اما...

گذشت، تکرار غمنامه دل تنگی، تکرار آه حسرت، تکرار تصمیم جدید، که اگه اینبار هم بشه، می شناسمش، که چگونه...

تو کوچه پس کوچه های خاطره و ذهن و حتی اینجا، تکرار اینکه چرا در آغوشش نموندم و کاش باز گرمی بودنش رو با تمام وجود حس کنم، تکراری شده! اما، تکرار اینچنین لحظه نابی، معنا نداره، ناب بودنش به این مقیاس ها نیست که تکرار بودنش خسته کننده باشه...

گذشت...



مصطفی ؛ ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧ ؛ ^لينک دائم^

كلمات كليدي: دل تنگی، كلمات كليدي: سفر

یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

یادش به خیر...

 

یاد اون دم دمای صبح، گرمی اشکای اون لحظات، که با نسیم خنک صبح، طعم شیرین دل باختگی رو تو قلب زمان حک می کرد، یادش به خیر...

 

یاد اون نگاه پر سکوت، که با کوچکترین پلکی، به طغیان اشک منتهی می شد، به خیر...

 

یاد اون چشمای نامحرم، که تاب دیدن اشک عاشقا رو نداشتن، هی بلند می کردن و دور می کردن، اما دریغ، که هر بار، باعث خیر می شدن و طوفان دیگه ای از عشق رو راه می انداختن، حتی یاد اونها هم به خیر...

 

یاد اون زمزمه ها، اون دعاها، اون نیازها، اون نازها...

 

یاد اون پر کشیدن ها، از بهترین گوشه زمین به برترین گوشه زمان،

 

یاد همه اون لحظات ناب،

 

یادش به خیر...



مصطفی ؛ ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦ ؛ ^لينک دائم^

كلمات كليدي: سفر

چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٥

مقام سفر...

زمزمه زیبای سفر...

یادم انداخت آن سلامی که در آغاز گفتمش...

آن ندایی که نمی دانستم چیست، ولی گفتمش، و خواند مرا...

و از سفر، ساخته ها داشتم و باورها، و بر سفر، رازها و نیازها...

آری، سفر مرا ساخت، و من آرزوی انتظار دیدنش را پروراندم...

من از او آنچه به زبان خود می پنداشتم خواستم، و او، بر دلم آنچه می خواست...

ولی...

دیگر زمزمه سفر را نمی توانم واگویه نمایم...

گویی، مهر خاموشی بر زبان این خواسته ام نهاده...

و نگاهی به آنچه خواستم و آنچه داد...

و باز هم افسوس از اینکه نشناختم حکمت لطیفش را...

و زمزمه می کنم،

بازهم،

سفر را،

و آن نغمه شیرین بالهای پرنده عشق را،

آن دردانه های دل بی قرار مسافر را،

آن نگاه آخر،

آن بوسه زیبا،

آن...

سفر را، آری سفر را...

و می دانم که بازهم از او، همو را خواهم،

او را می توانم بشناسم، او، مهربان تر از خودم به خودم می باشد،

...

و من مقام در سفر بودن را می خواهم،

کاش باز، لیاقت از سفر گفتن را داشته باشم،

کاش باز، لیاقت سفر گفتن را داشته باشم،

کاش...

نامش در دلم چرا آرامشی نمی اندازد؟ آری، آرامش دلم در غم فراقش زیستن است...

و دل، قراری نخواهد داشت جز برای او، او شدن...



مصطفی ؛ ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٥ ؛ ^لينک دائم^

كلمات كليدي: سفر

دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٥

سپید جامگان

... و بانگ رخت بر بستن فرا رسید،

هیاهوی گنگ غم سرای رفتن، و نغمه دلنواز رسیدن،

جمع دو حال عجیب، و تو... سرگردان...

                                    چشم به یک سو گریان، و به سویی دیگر، نگران...

و خداحافظ،

            ای سرزمین خاطره ها،

            ای کوچه پس کوچه های عشق،

و من...

            سفید جامه رختی بر تن،

            و من، نه من، که ما، که همه،

            زمزمه آمدن سر داده، با لباس سپید، حرکت...

و چشمان مضطرب هر دل،

به آن سو ،

            که بارگاه عشقش، آیا می پذیرد زمزمه عاشقی را؟

و لحظه ای کوتاه، چشم بر هم زدنی،

            به بانگی،

                        به خود می آیی...

و تو اینک، رخت بر بسته در جاده عشق،

در شبی تاریک، به سوی نور پیش می روی...

و فرصتی است برای تو،

تا آخرین عهدنامه عشقت را مرور کنی،

            یا می توانی در آن تاریکی،

                        به خواب، خوابی خوش فرو روی!

و یا، می توانی همچنان نوای آمدن سر دهی،

تو معشوق را از آمدنت خبر نمی کنی،

که او می داند و می بیند،

            تو جان خود را بانگ آماده باش سر می دهی،

                        که بداند که به کجا می رود...

و تو آرام، آرام، گرمای یک وجود انکار ناپذیر را حس می کنی...

            و اینک، قاعده به رسم سکوت است.

می گویند: حال که تو به این وادی رسیدی، دیگر بانگ آمدن سر مده،

                        تو اینجایی،

                                    تو در محدوده عشق قرار گرفته ای،

اینک این تو و این وجودت،

            که انتخاب نمایی، از این سفره گسترانیده عشق،

کدامین متاع، چشمانت را یارای به بازی گرفتن دارد؟

و تو اینک، ساکت،

            می اندیشی،

                        در پس آرزوهایت،

                                                که به معشوق چه گویی؟...



مصطفی ؛ ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٥ ؛ ^لينک دائم^

كلمات كليدي: سفر

پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٥

چه زود... چه حیف...

یک سال پیش... چه زود، چه حیف...

تجربه اش رو داشتم، هم تنها بودنش رو، هم رسیدن به بهترین آرزو رو، هم بغض خشک شده تو گلو رو، هم چشمای بهت زده رو...

ولی ایندفعه، یه جورایی مزه آرامشش رو فهمیدم... دیگه می دونستم از پشت کدوم تپه های سختی، به دره سبزش رسیده ام، ایندفعه دیگه نذاشتم بغضم، فدای مبهوت شدنم بشه، راحتش کردم، آزادش کردم...

چه آروم...

بارها و بارها، خاطره اولین بار رو با خودم مرور کرده بودم، و بازهم، بازهم اولین نگاه در انتظارم بود، و من، مشتاق تر از اون، در انتظارش...

چه زود گذشت،

طعم شیرین در کنارش بودن،

چه زود، چه حیف...

یادمه تو همون اولین شب، همون اولین نیمه شب، کنارش، بعد از همه جنگی که واسه مبهوت نشدن کردم و شکست خوردم، تونستم لحظاتی رو، فقط و فقط واسه اون نفس بکشم، گرمی نفس های مهربونش، چشمای خسته ام رو تکون داد، اونقدر که گرد عرق های سرد اون دو تا چشم بسته، آروم و آروم گرمم کرد...

و دیگه نفس کشیدن سخت شد،

و حالا، لبهای او،

تنها راه نجاتم می شدن،

باید بهم نفس می داد، زندگی، می تونست ولم کنه، تا از زور بی نفسی، سیاه بشم و پژمرده،

اما... بلد بودم، می دونستم، مطمئن بودم که مهربونیش، آشتیم می ده، میون من و لبهای پر مهرش...

و این کار رو کرد،

بوسه ای دیگه،

به همون مزه همیشگی،

به قد یه زندگی، یه دنیا زندگی... روحم رو نوازش داد...

و من، گرم از گرمی لبهاش، جرات حرف زدن پیدا کردم... گفتم که چی می خوام، گفتم که آغوش گرمش واسم چه خاطره ها که نداره، گفتم که گرمیش چه مزه ها که نداره، گفتم که دم دم نفس هاش، چه شوری که نداره...

گفتم، اونقدر گفتم که از حال رفتم، از حال، و پرواز...

یادش به خیر...

می دونم که اون هر وقت بخواد، هر وقت، می تونه گرمی بوسه هاش رو به رخم بکشونه... اما نمی دونم، نمی دونم چرا من، هیچ وقت به موقع نتونستم لب هاش رو لمس کنم، آغوشش رو مال خودم کنم...

و من... من که سیاه بودم، مثل سیاهی اون نصفه شب، دیگه اسیر خواب خسته آلود سفر دور و دراز نشدم، من، اون شب، اسیر خودش شدم، روشن شدم، سفید، سپید...

و یکسال گذشت، که نه، همون فردای اون آغوش محبتش، کافی بود که سرمای نبودنش، تنم رو بلرزونه و امیدم رو بسوزونه...

و یکسال گذشت، و من، با همه چراغ ها، تو این نصفه شب مهتابی، سیاه سیاه مونده ام...



مصطفی ؛ ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٥ ؛ ^لينک دائم^

كلمات كليدي: سفر، كلمات كليدي: دل تنگی

یکشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٥

... و آنجا ...

...

و آنجا، زمین و زمان، نشان از آسمان دارند، گوشه گوشه اش، مهربان است، و تو دیگر تو نیستی،

و سلامت آنجا چه عاشقانه است، به هر سو که نظر می کنی، به هر سمت که سلام می فرستی، معشوق نشان از خود گذاشته،

و سلام، در آن تکه آسمان بر زمین، عبادتی است، که سلامت به قلب عشقت نشانه می رود...

و تو...

نمی دانی وقتی که غرق در لذتش هستی، آنچنان گرمای آغوشش، کوچه پس کوچه های ذهنت را ذوب کرده، آنچنان بالهای آهنینت، به نرمی پر پروانه ای در آمده، آنچنان آرام، سبک، آسوده... وه که چه آغوشی است...

و نمی دانی، که هر لحظه در اوجی، هر لحظه در کوی عشقی، تو در این پستوی عشق، گویی در آسمانی..

...

قدرش را بدان،

قدر اینچنین آغوش گرم، اینچنین سرای آسمان، اینچنین عشق...

... کاش، با چشمانی باز، گرمای عشقش در بهترین دلکده اش، نصیبمان شود...

...



مصطفی ؛ ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٥ ؛ ^لينک دائم^

كلمات كليدي: سفر

چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٥

آن شب...

چه شبی بود آن شب... طعمش را می دانستم، دردش را، لذتش را، غمش را، دل تنگی اش را...

آخرین نگاه، آخرین حس، آخرین احساس، آخرین نوازش...

وای که چه لحظات وصف ناشدنی، چه احساس متضادی، بودن و نبودن، ماندن و رفتن...

نگاه به هر سو،

حیران ز هر سو،

اینجا، آنجا، دیگر نمی ماندم تا ببینم، دیگر نمی ماندن تا بفهمم، بازهم این نقطه انتهایی از زمان، بازهم آه، بازهم حسرت، بازهم ای کاش ای کاش گفتن...

چه زود گذشت، وقتی که گفتم: آه تمام شد، گویی لحظه ای پیش گفته بودم و باز، لحظه ای پیش تر... ولی، هربار زود گفتم و زود یادم رفت و زود، به صحنه سیلاب چشمانم بازگشت و باز می گردد؟ آیا بازهم باز می گردد؟ آیا بازهم می بینمش؟...

اینبار ولی با هیچ چیز نخواستم عوضش کنم، ماندم، حتی چشمان سنگین از پشیمانی ام را، در کنارش بر هم گذاشتم، شاید که به خاطره ماندن شبی پیشش، شبهای دگرم گرم بماند، ماندم و خواندمش...

ولی، ندای رفتن، بانگ اتمام، هیچگاه خواب شیرینم را ابدی نساخت، و هیچگاه مزه نرمش را، طعم دلم نساخت...

من رفتم، اما، او، یادش، خاطره اش، هربار که بخواهد، هربار که بخواهم، ابر بهاری دلم می گردد... کاش...

شکوهش را هرکه دیده می داند، مهربانی اش را اما همه می دانند، لذت بودن و خواندنش را هرکه احساس کرده به دل می سپارد اما، اما خودش را، همه و همه در دل دارند... و دل، اسیر او، مجذوب او، بی او دیگر دل نمی باشد، سنگ آتشی است که جز او آرامش نمی سازد...

آری، می دانم، می دانستم، که اگر بازگردم، باز هم دل نگرانی ندیدنش، مرا از خود و از خودش دور می سازد...

تا کجا؟ تا به کی؟ لحظه ای را دل نگران جدایی از او، و عمری را در حسرت رسیدن به او، و آنگاه که پیشش باشی، نمی دانی از کدامین غمت بگویی؟ از کدامین سختی ات؟ از کدامین اشکت؟ از کدامین آهت؟ وای، وای که تو چه کردی با دلم، که نمی دانم دردم را به که گویم؟ جز تو مگر کسی می شناسد آتش دلم را؟ غم چشمانم را...

آه که بودن در کنارت، لحظه های سخت دور شدن از نگاهت را چونان کوبه ای بر در دلکده ام می زند، و آه که نبودن در کنارت، غم رسیدن به آغوشت را شب و روز، طعام چشمانم می نماید...

و اینجا، مثل آنجا، مثل آنشب، تضاد بین خواستن و نخواستن...

اما، می دانی که می خواهم، حتی به قیمت همه سختی های بعد از دور شدنم، می خواهمت، حتی یکبار، یک لحظه، عمر بی تو همه اش درد است و رنج، بگذار آن لحظه آرامش با تو بودن را حس کنم، گرمی اش، به تمام عمر سردم می ارزد...

صدایم کن، تو را به همه مهربانی هایت قسم، صدایم کن، دعوتم کن، فرا خوان دل غمزده و سرد و آتشین از ندیدنت را، دلم را، تنها هستی ام را، عشقم را، صدایم کن...



مصطفی ؛ ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٥ ؛ ^لينک دائم^

كلمات كليدي: سفر، كلمات كليدي: دل تنگی

وَاللهُ يَعلَمُ اَعملَکُم

و من، گم گشته ناساخته های خود، اينک، به تنها راه گشای ازلی و ابديم بازگشتم...

و از سکوت، درس ها آموختم، و از دوری عبرت ها، و از نگفتن ها، و از نخواستن ها، و از رها شدن ها، و از اسارت...


اينبار اسارت، اسارت هميشگی نيست، اسارتی خاص برای او...
سلام.

وَ لَنَبلُوَکُم حتّی نَعلَمَ المُجَهدينَ مِنکُم وَالصّبرينَ وَ نَبلُوَا اَخبَارَکُم (سوره محمد آيه 31)


راستی که رهايی يافتن از امتحانش، آرزويی است سخت و دور، اما، کيست که منکر شيرينی هر دوری باشد؟...

و او آنجاست، اينجاست، او هرجاست، و من؟ جای من ناپيداست! که پيدا بودن آن، با او بودن است و نهان بودنش، از او نگفتن، و گم گشتنش، از او نخواستن، و مرگش... راستی، مرگش چيست؟ مرگ من يعنی نداشتن او، نداشتن همويی که هرجا هست و همه جا هست...

ساده باش، در عشق، سادگی مطرح است، عاشقی سادگی است، به يک کلام، او که قدرت يک کلام کن فيکون دارد، من نيز قدرت يک کلام عشق را دارم، من نيز، به ساده ترين راه می گويم:

خدای من، يگانه است.
و خدای من هموييست که عشقم را بر می تابد،
و عشقم، همانی است که زنده ام می دارد.
و من، بنده او بودن را، با تمام وجود چشيدم،
و می خواهم به سان ازل که بنده اش بودم، تا به ابد بنده اش بمانم.
ياريم کن ای تنها راه گشای من.