محکوم

 

احساس می‏کنم تو اون لحظات، منو تنها گذاشتی!

تو که تنهام نمی‏گذاری؟ منم که تو حریمت بودم... پس چی شد؟

گذاشتی، که هرچی خواست بگه، به رخم بکشه که... که تو رو بیشتر از من داره...

 

مگه من بدون تو ادعایی داشته‏ام؟...

 

یادم نمی‏آد، که در شروع از تو جدا شدم، یا اینجا، در پایان از تو دور افتادم؟...

 

گله دارم، از کی و از کِی رو نمی‏دونم! تو می‏دونی؟... حتما می‏دونی! اون زمانی که حتما پیش خودم خوشحال بودم که با توام، تو می‏خندیدی... شایدم... که تو با خودتی و بس!...

 

حالا پرت شدم! راحت! همین!

 

تو اون حریم، دیگه جایی واسه من نمونده! به سلامت! اگه رو نقطه صفر مونده باشم خوبه، اگه هم منفی، منطقیه!

 

حالا، منم، با اینهمه اشتباه، با اینهمه به رخ کشیدن، با اینهمه مجازات... و تویی، با همه گذشتت، عدالتت، بزرگی و بخششت، حکمتت، عشقت و...

 

/ 0 نظر / 5 بازدید