رسم نیازپروری...

 

و من، هرگاه دست نیاز، به آغوش تو برآوردم، تو از مرام و کلام من نپرسیدی و بی مهریم بر سرم نتافتی، آغوش بر وجودم گشودی و گرمتر از هر گاه، همناز من گشتی...

و تو اینگونه به من راه نشان دادی...

/ 6 نظر / 3 بازدید
طاهره.س

سلام خوش به حالت که راهتو پیدا کردی. ما که هنوز سر چهار راهیم. وبلاگت قشنگی داری. به شب مهتابی ما هم سری بزنید[گل]

شیوا

از تو دلگیرم نه برای آنکه گریه های گاه و بی گاهم را بی جواب گذاشتی نه برای آنکه همیشه مصلحتت شکستن دلی بود که دلی نشکسته بود نه برای آنکه جواب خوبی هایم را با بدی معنا کردی از تو دلگیرم چون در تنهاترین لحظه ی تنهایی هایم تنهایم گذاشتی از تو دلگیرم چون خدای دیگران بودی از تو دلگیرم چون به دل تلنگری از درد زدی و مرحمش را کنج پستوی آسمانت پنهان کردی جادوی ماهت را ارزانی کدام بنده کردی که لایق بود؟ من کدام دل را شکسته بودم که اینچنین مستحق تنهایی شدم؟ به کدام نگاه بی قرار پشت کرده بودم؟ دست رد به سینه ی کدام دل پر غم زده بود؟ برای کدام حرف درشت بندگانت پنبه در گوش گذاشته بودم؟ من که چون تو صبوری پیشه کردم چون تو گذشتم چون تو دلجویی کردم من که سخنی درشت نراندم شیشه ی دل کسی با دشنام نگفته ام ترک برنداشت من دلگیرم از تو که خدایی و بنده ات را چنین آزرده کردی دلگیرم من دلگیرم اما باز چون تو کسی;ندارم که گلایه هایم را ارزانی اش کنم [گریه]

شیوا

خیلی وبلاگ قشنگی دارین. خیلی خیلی. حرفای خیلی قشنگی هم گفتین منم خیلی دلم میخواد مثل شما فکر کنم و این قدر نا امید نباشم

دوست دلها

نكند كه او از تو دلگير باشد، كه تو در پس هر نگاه بي قرار بندگانش صبور ماندي، كه تو درد دل پر غم بندگانش شنيدي، كه تو حرف درشت بندگانش را شنيدي، كه تو چون او صبوري كردي براي بندگانش، دلجويي كردي از بندگانش، مهرباني كردي براي بندگانش، نرم گفتي با بندگانش، و دلگيري خود نگفتي به بندگانش، و همه درد و رنج و كم صبري ات را، به سخت ترين كلمات در مذهب عشق، نثارش كردي ... نكند او از تو دلگير باشد، كه تو اي بنده خوب من، چرا بر ناز من صبوري نكردي، چرا بر تنهايي من عاشقانه نماندي، چرا ... چرا عاشقانه تر از اين با من سخن نراندي... تو مثل من، با بندگانم تا كردي، اما چرا لحظه اي، مثل من با خودم نماندي؟... تو دلگيري، آري، راست مي گويي، كه اگر دلگير نمي ماندي، عاشق نمي بودي، كه عاشق دلگير است، در همه حال، و دل پر غم دارد، در همه سان، و سنگ صبور است به هر زمان، الا كه به وصال معشوقش رسد، و معشوق، ناز مي كند، رنج مي سازد، تنهايت مي گذارد، آزمونت مي دهد، پاكت مي سازد، معناي سختي مي سازد، تا وجودت را آماده سازد... همه را مي سازد و مي سازد، تا توي عاشق، ناب تر از هر زمان، بتواني تنهايي اش را تس

دوست دلها

و معشوق، ناز مي كند، رنج مي سازد، تنهايت مي گذارد، آزمونت مي دهد، پاكت مي سازد، معناي سختي مي سازد، تا وجودت را آماده سازد... همه را مي سازد و مي سازد، تا توي عاشق، ناب تر از هر زمان، بتواني تنهايي اش را تسكين دهي، تا بماني برايش... پس اينبار، صبور باش براي خدا، مهربان باش براي خدا، و مهربان گوي براي خدا...

دوست دلها

خدایا کمکم کن به حرفهایی كه می گويم از ته دل، ایمان داشته باشم...