نزدیک‏تر از دور...

چشمانت را بگشا، آسمان نزدیک است، و معجزه، نه ستاره‏ای دوردست، نه نوری از خاطره آن ستاره، که گرمای خورشیدی است، که تو با چشمانت می توانی ببینی و با وجودت احساس...

بگشا، دل را، که یادت بیاید، آن لحظه پاک ناب را، که، نه لحظه‏ای ساختگی و آنی، که ابدیت و ازلیتت در آن بوده‏است...

بگشا، آغوشت را، تا بیابی آن را، که در دوردست به دنبالش بوده‏ای، آنی که بوده و تو، دور دست آن گشته‏ای...

/ 2 نظر / 5 بازدید
بی بی سمانه رضایی

سلام خوب اول بگم جمله آخر که خوب به دل میشینه اما برای ایجاد فضای صمیمانه تر پیشنهاد میکنم به جای زبان کهن خودمانی تر بنویسید مثلا به جای چشمانت را بگشا:چشم هایت را باز کن چون معمولا این جور لغات (بگشا) توی ذوق میزنن و همین طور بعضی عوض کردن های جای فعل و فاعل... کسی که این متن رو میخونه باید تا حدی بین نثر قرن 6 و الان بتونه تمیز قایل بشه اما در کل قابل تحسین هست[لبخند] موفق باشید

دوست دلها

سلام. ممنون، ولي من نه از قرن 6 زياد مي دونم نه از قرن حاضر و شعر موجود! ... نه ادعاي شاعري ندارم، و نه ادعاي ادبيات ... اينجا، كمي تا قسمتي درد دل... فقط همين ! بازم ممنون.