بازگشت به کدام جهت؟...

روز اول، خسته از آنهمه ترس از نشناختنش،

روز دوم، آشنا شدن چشم با راه پر سرش،

روز سوم، ریختن ترس، گفتن تک تک آرزوها،

روز چهارم، کمی شاید دلتنگی برای آن هفت روز قبل،

روز پنجم، نمی دانم، شاید خسته از یکنواختی آن چرخش بی پایان، شاید، خسته از نیافتن، شاید هم، کمی ترس، دلهره از تمام شدن...

روز ششم، تازه کم کم، راه و چاه دستت می آید، می دانی کجا و چرا، می فهمی چگونه سر کنی بودن با او را، بودن در کنارش را...

شب ششم! باورش کم کم تلخ می شود، فردا شبی دیگر نیست، دیگر چرخشی نخواهم دید...

 

روز هفتم... آه، چشمانت باز می شود، این سو، آن سو، همه ابهتش، همه زیباییش، همه جذبه اش، همه و همه و همه اش... به سادگی اش است، نه آن برجهای افراخته به آسمان امروز، نه آن طلاکوب به دورش، نه آن گنبد های کوچک اطرافش، نه آن مقامش، نه آن ناودانش، نه آن معماری اش، نه آن، نه آن، نه آن... همه این، همه این است، سادگی اش، و سرش، نه حتی آن چرخیدن، که به دور کسی یا چیزی نیست، به دنبال هدفی است...

و تو، بعد از اینهمه گشت و گذار زمینی، در لحظه ای که باید خداحافظی کنی، تازه راه آسمان را پیدا می کنی...

/ 3 نظر / 6 بازدید
شیوا

شب آرزوها خیلی وقت بود که منتظر بودم امشب بیاد... روزا رو میشماردم تا امشب برسه همه آرزوهامو جم کرده بودم تا امشب بیاد دلم یه ذره شده بود برا انتظار کشیدن دیدن لحظه غروب آفتاب برا روزایی که بی قرار و بی تاب کنار پنجره چشم به آسمون می دوختم تا لحظه غروب آفتابو ببینم برای روزایی کا با ذوق همه آرزوهامو مینوشتم که یادم نره... دلم تنگه برای شبایی که با شور و شوق کودکانه دستامو به آسمون میبردم.. حالا امشب رسیده از همیشه هم بیشتر انتظار کشیدم نمیدونم چی بخوام... چی بخوام که سال بعد خندم نگیره.. چی بخوام که بعدش افسوس نخورم که امسالم از دست دادم... خدایا من که این قدر آرزو دارم چرا دیگه هیچ کدومو نمی تونم بخوام من که این قدر انتظار کشیدم تا بزرگترین آرزومو ازت بخوام چرا امشب آرزوهام اینقدر کوچیک شدن که روم نمیشه ازت بخوامشون... خذایا تو میدونی .. فقط تو میدونی... تو از دلم خبر داری .. امسال با سالهای دیگه خیلی فرق داره.. امسال بیشتر انتظار کشیدم..پس تو امشب تنهام نذار امشب حس عجیبی دارم ... شاید حسی مثل شرم که احساس میکنم با اینهمه گناه چطور به آرزوهام میرسم...ولی میدونم تو می بخشی شاید شرم از

شیوا

شاید شرم از اینکه ارزو هام خیلی کوچیکن... خدایا تو که از دلم خبر داری آرزوهامو نمگم چون روم نمیشه ولی میدونم که تو میشنویشون... خدایا تنهام نذار... خدایا کمکم کن کاری نکنم که تنهام بذاری..

دوست دلها

"أعوذ بالله من نَفسي" ... قُل يا عبَاديَ الّذينَ أسرَفُوا عَلَي أنفُسِهِم لَا تَقنطُوا مِن رَحمةِ اللهِ إنّ اللهَ يَغفِرُ الذّنوبَ جَميعاً إنّهُ هُوَ الغَفُورُ الرّحيمُ (53 – الزمر) كمكم كن، كاري نكنم، كه تنهايم گذاري... آمين.