پارکینگ سوخته

... به جنگل سوخته خاطراتم سوگند، درخت یادت را...

 

نه! خاطراتم حتی اگر سوخته باشند هم، دیگر باغبان نخواهم بودت! دیگر نمی‏توانم به خاکستر هرآنچه گذاشتی، بمانم و بگویم که: "مرا نیتی جز خوبی نبوده...".

 

وای، وای به آنهمه تهمت که بر من زده شد، به آن محکمه یکطرفه سنگینی که حاکم و قاضی، در مقام قرب خدا بودند و متهم، در انتهای جهنم... متهم؟ متهم معنایی نداشت برای آن حاکم! تو گویی مجرم بود، از همان بدو شروع محکمه!... یادت هست؟

در برزح آمدن و نیامدن، آنقدر کوباندی، آنقدر پتک خوب بودن خود را، بر بدی‏های متهمت کوباندی، که دیگر نایی نماند برایش، جز سکوت... و تو ادامه دادی، برای خودت ساختی، توهمی از بی اعتمادی، و برای مجرمت، دیواری از جُرم، جِرمی از کثیفی، زنگاری از گناه! تو سفید کننده همه خوبی‏ها گشتی! ... اما، دیده‏ای اگر سفید کننده بر پارچه‏ای لطیف و نازک بریزد، سفید می‏کند، اما ریش‏ریش نیز می‎سازد وجود آن را؟ ... تو سوزاندی، هرچه را که می‏توانستی، و هرآنچه از آتش تو باقی ماند، در زیر خاکستر مدفون گشت... دفنی که هرازگاهی، زبانه‏ای می‏کشد و دوباره، سرخی سوزاننده‏اش را، می‏نمایاند...

خدایا، عدالتت کو؟ صبرت تا کی؟...

تا کجا باید، بمانم منتظر،

که روزی،

کسی، یادی، فریادی،

به یاریم برخیزد؟

و روشن کند که من، "خوب" نبودم که او را اسیر کنم!

مرا چه به دلبری، وقتی تو دلم را برده بودی؟ مرا چه به اسیر گرفتن، وقتی که در قفس عشق تو بودم؟

چرا هرچه پاکی بود را با رنگ سیاه تهمت آمیخت، و تو هیچ به یاریم برنخواستی؟...

می‏دانم، در مقابل تو، گنهکارم، اما،

اما، چرا، چرا اینبار، در مقابل او، تنهایم گذاشتی؟... می‏دانی که گناهی نداشتم در مقابلش...

 

لعنت، لعنت به خاطره‏ها، کاش، صافی فکر من، خاطراتم را تصفیه می‏کرد و پاک می‏نمود...

چه کنم؟ "پارکینگ 4"! هنوز تلنگری است برای به یاد آوردن آن لحظات...

 

 

* پی‏نوشت 1: مدتی بعد از این، که باز دردمند، آنجا بودم، دیدم که "پارکینگ 4" را برداشته‏اند از آن دیوار کذایی... شاید تک نظر خوشی برای این دل‏نوشته بود...

* پی‏نوشت 2: تاریخ نگارش این دل‏نوشته، خیلی قبل‏تر است از تاریخ پست شدنش بر سینه این وبلاگ. 

/ 1 نظر / 3 بازدید
ازاده

کوبیسم مینویسی ها!!!