دستان نگاه...

 

هربار که چشمانت به آن گوشه دیگر خیره می‏ماند،

و عمق نگاهت، سنگین‏تر از ابروان در هم کشیده‏ات می‏شود،

یادم می‏آید که چقدر فرصتم کم است...

و آرزویم، در دامنه تنهایی قلبم و حال گمشده ابرهایم،

تنها درنگی، شنیدن نفس‏های گرمت است بر دست‏های خالی و سردم...

 

/ 1 نظر / 7 بازدید