از کجا و از کی، منتظرت شده‏ام؟...

 

ای غایب از نظر...

نمی دونم از کی و از کجا، تویی که ندیده‏ام و نشنیده‏ام، تویی که هنوز هم نمی شناسمت، توی ذهن من، بازی‏ساز عشق و عشق ‏بازی‏هایم شدی؟...

خیلی هم مهم نیست؟ چراش مهم نیست! دیگه برام مهم نیست بدونم چی به سرم اومد! دیگه آخه، خودم هم مهم نیست واسه خودم! پس کی و کجاش باشه واسه هرکی غیر از خودم! تو هم که می‏دونی، حتما می‏دونی... چون من که نمی دونستم، عشق رو، اگه معنا کردنی باشه، کار خودته و اونی که خودت بهتر می‏دونی و بازم من...

نمی خوام افسوس بخورم، که چرا هیچ‏وقت نمی‏دونستم و نفهمیدم... همین الانشم نمی‏دونم چرا؟ ولی مگه مهمه؟

مهمه! آره، واسه اینکه همیشه دل تنگت بمونم، تو این بازی، همیشه اسیرت باشم، همیشه چشم انتظار! اما...

جانم بسوختی...

خوبه که تو، قرار نیست تلافی کنی! قرار نیست با من، مثل خودم رفتار کنی! هرچی ازت ندونم، اینو مطمئنم، که تو، تو، اونجوری که بلدی، و تو بهترین رو می دونی، رفتار می کنی، حتی اگه، مقابلت، بدترین‏ها باشند، و من... تنها اعترافم اینه که بدترینم...

و تو، هنوز، هنوز...

واسه همینه، که بازم اسیرت می مونم، چه جایی بهتر از این جا؟ چه جایگاهی بهتر از این دل؟ چه سوختنی بهتر از این درد؟ چه نازی بهتر از تو، که جانم برایت در سوختن باشه و...

به‏دل، دوست دارمت...

و همیشه، همیشه‏ای که خیلی هاش رو بدترینم، زمزمه من، رسیدن به تو بوده و هست، از همون زمانی که یادم نمی آد کی بود و کجا بود... بزار یه چیز رو باهات راحت بگم، چشمام، دلم، روحم، و من، هیچکدوم، نه توان دیدنت رو داریم و نه لیاقت! اینو بارها بهم نشون دادی، نشون دادی که مغرور نباشم، نشونم دادی تا یادم بدی که انتظار یعنی چی؟ که عشق، که خواستن، که دل باختن، یعنی چی... پس نمی‏خوام، نمی‏خوام مغرور باشم و در حالیکه چشمام هنوز خوب نمی بینن، تو رو بخوام، زیبایی و شیرینی دیدنت را...

اما، اینو می خوام، که یه بار، مطمئن بشم، که تو، که تو، بهم نگاه کردی، یه نگاه از ته دل، با همه اون مهربونی که بلدی و نمی دونم، با همه بزرگواری، با همه ناز و احساست، با همه عشقت...

همون یه نگاه، واسه دل سوخته و سیاه من، کافیه...

کیمیاگری می کنه اون نگاهی که مشتاقشم...

/ 3 نظر / 6 بازدید
من و رفیق با وفایم(غم)

سلام وبلاگ زیبایی دارین د لي دارم پر از درد و پر از غم نمي دانم غم دل كي شود كم شكايت مي كنم از غم چو مجنون دلي دارم پر از درد و پر از خون غم عشقي كه بيچاره كند دل دل ما همچو كِشتي مانده در گِل بهاري بودم و خوشحال و خندان ولي افسوس غم اُفتاد بر جان شب و روزم گذ شته از حكايت دگر چيزي نمانده جز شكايت همه از درد و غم نالان و بي هوش وجود من زغم گشته فراموش كلام آخرم اي دوست اين است كه تا غم هست دنيايم چنين است منتظرت میمانم زدم فرياد خدايا اين چه رسمي ست ؟ رفيقان را جدا کردن هنر نيست رفيقان قلب انسانند خدايا بدون قلب چگونه ميتوان زيست؟ به دیدارم بیا که خیلی تنهایم[گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه]

شیوا

برگرد کــــــه بر بهار مــــــا می خندند یک عده به انتظار ما می خندند دستان سیاهی که به خون آلود ست گویند که انتظار مـــــا بیهودست

دوست دلها

هزاران بار، اين غروب تلخ جمعه، همصدا با اين پندار گشته، كه بيهوده است انتظار... و هزاران بار بهتر و زيباتر از آن، سپيدي صبح، انتظار اميد ما را به رخش كشانده... مي آيد، او، و صبح پرمعنا و بي همتايش، مي آيد، و ما، اميدوارانه آمدنش را انتظار مي كشيم، و در انتظار خود، نه ساكن نشسته، كه به جنگ تاريكي هاي مي رويم...