رنگ سرد!

 

+ نقشم را گم کرده‏ام... نقاش من، نقشی تازه برایم بزن!

 

+ به نیمه راه رسیدیم و از نیمه آنجه بد بود، نگشتیم؛ باز هم دغدغه تمام شدن و همچنان همان هستیم که بوده‏ایم...

 

+ آنقدر گرم روزگار شده‏ایم که دیگر کسی از سختی گرمی روزگار نمی‏گوید!

 

+ قلب‏ها کوچک شده‏اند! همین است که گذشت نایاب شده و گذشته‏ها، افسانه!

 

+ "مامور"ی که خیلی اتفاقی اینجا آمدی و به خواست خدا بود که کمی از درد دلت گفتی، نمی‏دانم که باز هم خواهی آمد یا نه؛ اگر آمدی، اینبار کمی روشن‏تر بگو و فرصتی برای شنیدن هم بگذار، شاید بشود راهی یافت نه اینکه نفرین را بهانه نمود...

 

/ 1 نظر / 6 بازدید

وقتي امدم ديدم متني نوشته شده بود با عنواني "عجيب!!" و بعد در آخر نوشته بود: "بگو خوب! بگو!" مرا ببخش، نمي دانم فقط فكر كردم شايد بايد بگويم... و كمي درد دل... و حالا كمي ابهام: " و از نیمه آنجه بد بود، مامور" و كمي عجيب: " گذشت نایاب شده، کمی روشن‏تر بگو، فرصتی برای شنیدن" مرد راهم، كعبه مقصود پيداست. اما اينجا مقصود كدام راه است؟ به اينجا كه رسيدم دلم گرفت! با عدالت فطرس همخوان نيست اين كلام! باز هم محكومم مي كني در دادگاه خودت؟! نفرت از لغت واژگان ذهنم حذف شده. از آن روز كه در دامان مادر پرورش مي يافتم.... مباد به كسي كه ذره اي ايمان به او دارد اين صفت را نسبت دهبم. در مقابل رحمانيت عام و رحيميت خاص او به همه، در وجود من زميني چه جاي نفرت؟ آمدم كه مبارك باد بگويم، اگر چه دير اما نه دور. عيد فطرت و پاكي را، عيد سربلندي از بندگي را، عيد احياهايي كه ختم به لباس سپيد سحر شد. آمدم بگويم دعا كردم به همه، اگر چه نا چيزم... عيد مبارك باشد [گل]