کجایی؟!

 

یک زمزمه عاشقانه، یک سحر خنک، یک دنیا خاطره، از تکیه دادن به دیوارها، تکیه دادن دل‏شکسته‏ای به بهترین دیوارها، یک سمت یک تکه از بهشت و آن سمت، تکه‏ای دیگر... یا کمی بالاتر، نظّاره‏گر موجی خروشان، سپید و سیاه، اما یک سو و همراه... آه، آه از سالی که گذشت و سالی که شروع شد، آه از این تلخ‏ترین واقعیت، که ما، نه بدین خاک آمده‏ایم... راستی، کجایی الان؟ بهتر از اینجا؟ بهتر از آنچه می‏اندیشیدی؟ بهتر از آنچه می‏خواستی؟ و یا...؟

یک نگاه آرام، صدایی گرم، خاطراتی نرم، آغوشی باز، خواستنی بی انتها... وای، غبار گرفته شده دلم، از آنی که دورتر شده‏ام ولی همچنان نزدیکم مانده است... بزرگ شده‏ام، نفرین به بزرگی، نفرین به تغییر، نفرین به تجربه؛ کجایند خاطرات کودکی، سادگی‏های شبانه، آرزوهای پاک، خواسته‏های بچه‏گانه...

 

یک نفس گرم، سیل گرم اشک، هق‏هق زدن‏های سبکبال، آرام شدن‏های داغ، گونه‏های سرخ، و آن داغی سنگ‏ها، سبزی گنبد، سادگی سیاه، آنهمه داستان و راز و رمز...

کجایند آن خاطرات؟ کجایم من؟ کجایم؟...

 

/ 0 نظر / 7 بازدید