بهانه‌‏ای برای...

آری،

بهانه، حتی اگر خوشی باشد،

برای انسانی که رنج در ذاتش، و در راهش آمیخته است،

دلیل نمی باشد!

باید صبر کند!

صبر،

حتی اگر صبرش به خوشی باشد یا نباشد...

بقیه اش دست خداست! حتی، صبر هم نمی خواهد!

خدا اگر بخواهد، می خواهد!...

 

این است درد نیامدنش،

که صبر را، یا سکون معنا کرده اند، و یا، مبارزه ای بر ضد خواست خدا!

اما صبر... معنای دیگری دارد،

صبری که قرب را نصیب آدمی می سازد، مسلما معنای دیگری دارد...

/ 4 نظر / 4 بازدید
دوست دلها

پاسخي به اين برداشت آزاد از مطالب يك دوست: " به بهانه... كدام خوشي... بايد فقط صبر مي كرد... بقيه اش دست خدا بود..." و البته، تاكيدي دوباره، كه صبر، كه انتظار، كه عشق... معنايي دارند به وسعت آفريدگارشان، و برداشت ما، به كوچكي، يا به اندازه ي خواسته هامان!...

تك خوان

خسته ام از روزهای بی طلوع طلوعهای بی خورشید خورشید های بی نور نورهای قلابی قلابهای بی ماهی ماه های بی آسمان آسمانهای دور... دور دور دور بس کن... منتظر چی هستی؟ بیا برگردیم حالا که... نمی رسیم به آن مقصد دور...

دوست دلها

خستگي، بهانه اي براي آنكه بدانيم، اين كه داريم، كافي نيست، نه روزمان روز است، نه طلوعمان، طلوع، نه خورشيدمان خورشيد، نه نورمان نور، نه قلابان قلاب، نه ماهيمان ماهي، نه ماهمان ماه، نه آسمانمان آسمان، و نه دور بودنمان دور! ... خسته، دل شكسته، نگران، بي قرار، سرگردان، حيران، همه، بهانه اي، كه يادم بيايد، مسير چيز ديگري است، مقصد جايي ديگر... برگشت ندارد، منتظري كه مي رود تا دليلي بيابد بر بهانه هايش، برگشت ندارد... دوري ندارد، براي منتظري كه دور بودن را، نه به فاصله و مساحت و زمان، كه به نبود گرمي نزديك بودن عاشقانه دو دل مي داند... بازگشت معنا ندارد، براي صبري كه مي سازد راهي براي رسيدن به طلوعي واقعي، خورشيدي پرفروغ، نوري لذت بخش، و آسماني ابدي...

تک خوان

دارایی اش سری ست که بر دار مانده است مردی که پیش دوست بدهکار مانده است از تیغ آبدیده و باریک بین دوست سرها به باد رفته و دستار مانده است هم رفتنش خطاست و هم بازگشتنش چون اره در گلوی سپیدار مانده است از تنگنای سینه ی خود -آه- می کشد -گنجی که زیر سلطه ی آوار مانده است-: آه! ای نسیم صبح برآورده کن مرا شمعی به انتظار تو بیدار مانده است... اینم یک پاسخ آزاد بر آمده از دل دیگران و زبان ما.....