شناخت

 

 

آمد... بازهم زمزمه حق شناسی، عشق شناسی... بازهم رجز خواندن و خواستن و ماندن و رفتن...

 

کدام سو می‏روی؟ می‏مانی یا...؟

 

سبحان الذی فی...

 

یحیی و یمیت و یمیت و یحیی...

 

 

استغفرالله الذی...

 

و اتوب الیه...

 

یا بدیع السموات و الارض...

 

 

من از تو، که از خودم به خودم نزدیک‏تری، می‏خواهم،

از تویی که بر من و قلبم، و بین من و قلبم، برتری داری...

 

می‏خواهم که...

 

 

اللهم یا اجود من اعطی...

 

من ایمان آوردم به عشقی که او آورد، هرجند که ندیدمش، اما مرا به دیدارش محترم گردان در آن روزی که تنها، دیدار او و خاندانش، راهگشای همه بدی‏هایم خواهند بود...

 

مرا سیراب مسلک بی‏نظیرش گردان،

هرچند که بدترینم، اما تو، بالاتر از هر مهربانی و کریم‏تر از هر بخشنده و صبورتر از هر حاکمی هستی...

 

به من، شناختش را، و قدرت شناختت را، و شناخت عشقت را، و عشقت را، و خودت را، و وجودت را، و ابدیت را، و پاکی را، و از خودگذشتگی را، و همه و همه آنچه دوست می‏داری را، عطا نما...

 

درود بر تو که تکی و قبل از هر تکی و بعد از هر تکی، همچنان می‏مانی و برترینی...

 

تبارک الله احسن الخالقین...

 

و الحمدالله.

 

 

/ 6 نظر / 5 بازدید

بازگشت زیبایی بود بعد از این همه مدت. گفته بودید بی نشان کامنت نگذارید اما شرمنده خیلی زیبا بود نمیشد فقط خواننده بود .

بی نشان

به چشم اگه این طور صلاحه عمل می کنم .

تو می گویی سکوت تا کجاست؟ شاید زمان ظهور فریاد نزدیک است... فریادی برآمده از دل...

بهار

چه خوش و دلنشین طلب عشق از معشوقی که بالاترین معشوقه عالم است وچه ارزشمند چنین عاشق بودنی ....................

بی نشان

حیف این قلم که این قدر دیر به دیر و ناپیوسته می نویسد .

بی نشان

فطرس که پرش را شرر قهر خدا سوخت باز آن که بدادش پر پرواز حسین است