مرور داستان عاشقی، پاسخی به سکوت...

داستان خالق بودنت را زیاد بازگو می‏کردند: خوانده بودم که خلق کردی کائنات را، کهکشان‏ها و کرات و مدارات در چرخش را... مجردات و عرشیان و نگهبانان عالم را... خاک را، کوه را، ابر را، باد و باران و آتش را... حیات را، گیاه و جاندار را... اما هنوز راضیت نکرده بود، چرا که در این همه، اوج قدرتت را به نمایش نگداشته بودی...

و بعد زمان معرفی نقطه اوج خلقت رسید. و تو، آن قدرتمند بی‏نظیر، آفریدی من را، اشرف مخلوفات زمین، آدم را...

و تمام عالم را به جهت فراهم آسایش من در خدمت گرفتی، و آن جمله دلنشینت یادم نمی‏رود که  به عرشیان گفتی: "من در زمین از جانب خود حاکمی الهی خواهم گذاشت. و وقتی این موضوع به نظرشان عجیب می‏رسید؛ فریاد برآوردی که: "انی اعلم ما لا تعلمون..."

زمزمه‏ها یادم هست، همه می‏خواستند بدانند به من چه عطا فرموده‏ای که لایق جانشینی تو در زمین شده‏ام؟ که لایق مسجود بودن کائناتم؟ که این قدر احساس غرور می‏کردی از خلق من؟ یادت هست؟ بیشتر از همه همان رانده شده از درگاهت که حتی چشم دیدن یک لحظه با تو بودن من را نداشت. چقدر نادان بود که برتری من را نپذیرفت حتی وقتی که پی به آن راز بزرگ برد.

آه که چقدر در آن لحظات سخت با تو بودن آرامم می‏کرد.

 گرمای وجود من! آخر می‏ترسیدم از روبرو شدن با عالم...

تو به آنها گفتی، که چیزی در وجود من است، که مرا لایق هر آنچه دارم کرده.

و در میان چشمان بهت زده‏شان، عشق را به من ارزانی داشتی، و دمیدی در من روحی از عشق، از خدایی‏ات. و از آن لحظه به یاد ماندنی، من شدم آیینه تمام نمای تو، و عشق شد تاج جانشینی‏ام از جانب تو در زمین...

قربان بخشندگی‏ات! از همان لحظه اول من بد کردم و آن شیطان بد ذات که دشمن قسم خورده‏ام بود، می‏خواست مرا از تو دور کند. که باز خودت نگذاشتی...

بعدها یادم هست که می‏گفتی فراموش نکنی که من اینجا هستم، همیشه با تو، تنهایت نخواهم گذاشت. چرا که خالقت هستم. عاشقت هستم. تو آیینه تمام نمای منی، پس روحی را  که به وجودت دمیده‏ام نمایان کن. به من گفتی: "همگی از بهشت پایین روید؛ پس هرگاه از جانب من شما را هدایتی و هدایتگری فرا رسد، آنان که هدایت مرا اطاعت کنند هرگز نه بیمی بر آنها باشد و نه غمگین شوند." 

آه مهربان من! اینک، هزاره ها و دوران ها از آن روز می‏گذرد و من در عجبم که چقدر عشق تو قدرتمند است و انسان چقدر عجیب و فراموشکار. و شیطان، هنوز همانند روز اول، فعال در جهت دور ساختنم ازتو...

اعوذ بالله من نفسی... که هر روز در پی او می‏رود، کور کورانه، مست و بیخود، به هوای گمگشتگی، به دنبال حقیقت، همان حقیقتی که درون وجود خودش است و فقط باید آن را ببیند. یک روز به دنبال این، یک روز به دنبال آن... تا کجا ؟ تا کی؟ خودش هم نمی داند...

آن قدر بد کردیم که گفتی: "بل اتیناهم بالحق... ما به آنها قرآن را، که پیام حق است، عنایت فرمودیم، ولی آنها بواقع مردمانی ضد حق و دروغگویند."

اما تو با همان هدایتگران راستینت، راه را نشان داده بودی، صراط مستقیم را، تا زندگی جاریست، با پایانی از جاودگانی بهشت و تقرب آن درگاه دلنشینت؛ و بیراهه را، با پایانی آتشین.

یادمان رفته بود که "انه لیس له سلطن علی الذین... همانا شیطان بر اهل ایمان و آنها که به آفریدگارشان توکل می‏کنند تسلطی ندارد."

یادمان رفته که: "قل رب اعوذ بک من همزات الشیاطین و اعوذ... بگو: پروردگارا، من از وسوسه‏های شیطان‏ها به ذات اقدست پناه می برم؛ و به تو پناه می برم از اینکه آنها دور و بر من و نزدیک من بیایند."

اما تو هیچ وقت فراموشمان نکردی...

از من دلگیر نشوی بخشنده بزرگوارم! من آدمم؛ من کجا و خدایی کجا؟ و تو باز هم کمکم می کنی تا عاشقی کنم. که معنای عشق را زمینی‏تر تفسیر کنم.

نشانم دادی که عاشقی، خلق است. آن روز که حرکت دستان پیرمرد معرق‏کار را دیدم و عمیق که شدم، دیدم که عشق خلق می کند؛ دیدم که آن ظرف معرق، آیینه تمام نمای عشق شده بود.

نشانم دادی عشق را در آثار هنرمندان.

نشانم دادی آدم هایی را که عاشقند، عاشق تو، و برای نشان دادنت از هیچ چیز دریغ نمی کنند.

نشانم دادی وجودت را، در چهره زیبا و معصوم آن دخترک روستایی، که به دنبال گله اش می رفت، این تو بودی که در چهره اش می دیدم، حقیقت عشق.

نشانم دادی وجود پاک سرشار از عشقت را، در کتاب آن شاعر پارسی گوی:

الا یا ایها الاساقی ادرکاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

و آنجا که در عصر معراج پولاد، یک نفر می‏گفت:

من صدای وزش ماده را می شنوم، و صدای کفش ایمان را در کوچه شوق، و صدای باران را روی پلک تر عشق...

نشانم دادی عشق را، در شعف آن کودک یتیم که تازه خواندن و نوشتن را یاد گرفته بود و دوست داشت نامه‏ای بنویسد به خدا.

نشانم دادی عشق را، در چشمان اشکبار آن بیمار که با تمام خضوع از پزشک درمانگرش قدردانی می‏کرد.

نشانم دادی عشق را، در وجود غرق شادی آن پیرزن سالمند، که به عنوان هدیه، گلی در دست داشت.

نشانم دادی عشق را، در چهره سرشار از سکوت و پر معنای آن دو جوان عاشق، که از شرم نمی‏توانستند احساسشان را بیان کنند، که چقدر یکدیگر را دوست دارند.

نشانم دادی که ببینم وجودت را، در برق نگاه آن کودک تازه متولد شده، و آرامش بی انتهایش را در آغوش مادر، و اشک شوق چشمان پدر.

نشانم دادی عشق را، در نگاه آن غریب منتظر، در گنبدی غرق نور، گنبدی غرق سبزی، و آرامگاهی غریب و مظلوم. و آرامشی عمیق در میعادگاه وصل زمینی‏ات.

بگذار باز هم با تو مرور کنم عاشقی را، دیگر سکوت جایز نیست، باید بگویم که عاشقم، آن طور که تو گفتی:

"و چون بندگانم از دوری و نزدیکی ام پرسش کنند به آنها بگو: من به شما نزدیکم، هر که مرا بخواند دعای او را مورد اجابت قرار خواهم داد."

پس می خوانمت ای معشوق بی همتای من، و می گویم که من، هنوز عاشقم، دستم را بگیر و تنهایم مگذار.

و باز هم مرور می کنم این بند را...

آغاز داستان عاشقی ام تو بودی،

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی...

جسمم نه اینجاییست،

که جان از تو یافتم،

به انجامم رسان معبود بی همتای من...

/ 2 نظر / 4 بازدید
جام باده

[گل][گل][گل][گل] قالبتون خیلی جدیده من تا حالا اینجوریشو ندیده بودم موفق باشی