خلوت سفر...

 

1)

هدف؟ گاه وسیله‏ای برای رنجاندن، دستی برای شکاندن، نگاهی برای سوزاندن، حرفی برای دفن کردن... گاه وجودت، محکمه سنگینی می‏شود که بر سر تمام وجودها فرود می‏آید...

تو می‏مانی که چگونه می‏توان علت و معلول را پیدا نمود...

و می‏دانی که در پس هر ضربه‏ای، نرمشی خواهد بود...

بازهم صبوری باید، بازهم رنج و تلاش،

و امید به رسیدن...

شبانگاه، سرد و سخت، تحقیر و درد، رنج و آه،

گاه، پیرمردی آشنا، می‏آید و می‎سازد و می‏رود و تو... چشمانت پر ز اشک، از اینهمه حکمت دست نیافتنی آن بالاسری...

اینجاست که می‏دانی و می‏مانی ساکت، و صبور، و رو به آینده.

 

گذشته را فراموش کن، و از امروز، همه آن صحبت‏هایی که یا چونان فوتی، بادبادک وجودت را به آسمان می‏پراند و یا عطسه‏ای که تمام هویتت را پخش زمین می‏گرداند، از امروز نیز اینهایش را دفن کن!

چشمان ناظری تو را می‏بیند، و او را...

و عدالت، حکمفرما و پابرجاست.

(20 آبان 89)

 

2)

...

/ 0 نظر / 4 بازدید