اون شب...

وقتی رسیدم که خیلی ها یا می رفتن یا می بردنشون، و من... یه نگاه به هر سمت و سو، و یه جا، تنها جایی که به دلم برات شد...

و در یک لحظه، پشت دیوار خونتون، آروم آتیش گرفتم...

پشت اون دیوار، با اون همه داد و خاطره و فریاد...

منم با خیال راحت، باهاتون حسابی درد دل کردم، حسابی خلوت کردم، چیز زیادی نگفتم، شما خیلی چیزا بهم گفتین، و من آروم...

با خودم می گفتم، این می شه یه بهونه، که شما، بابت اون شب، دوباره صدام کنین...

خجالت می کشیدم اولش، تو این چندباری که اومده بودم اونجا، پیش شما،  پشت خونه شما، کم اومده بودم، ولی اون شب... جای همه شبهایی که نیومده بودم، اومدم و اونقدر گریه کردم...

و حالا، امشب...

کاش بازم بهم فرصت بدین...

 

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
ابراهیم

سلام خسته نباشی [گل] به کلبه کوچک ما هم یه سری بزن [گل]

هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی پیداست نگارا که بلندست جنابت! خوش به حال شما که جوابتونو میدن و باهاتون حرف میزنن... اما به من جواب نمیده[ناراحت]

راستی این عکس خیلی قشنگه مخصوصا اون قهوه ای پررنگ و اون شکوفه های 5پر خوشگل